تبلیغات
دانلود رمان
 

پوشش آخرین اخبار تنیس ایران و جهان

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
دوشنبه 11 مرداد 1395-01:14 ب.ظ

پوشش آخرین اخبار تنیس ایران و جهان.
رقابت‌های تنیس المپیک ریو ۲۰۱۶ از ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ در ریو آغاز می‌شود. قرار بود در این مسابقات راجر فدرر از راکت تنیس پرو استف ۹۷ خود رونمایی کند. ولی به علت ادامه مصدومیت زانویش راجر فدرر مجبور به کناره‌گیری از المپیک ریو و سایر رقابت‌های فصل ۲۰۱۶ شد. در دیگر خبر‌ها نواک جوکوویچ با قهرمانی در مسترز تورنتو ، سی‌امین عنوان مسترز خود را به دست آورد. آنا ایوانوویچ با باستیان شواینشتایگر ازدواج کرد. ویکتوریا آزارنکا به علت حامله‌شدن و بارداری برای مدتی از تنیس حرفه‌ای کناره‌گیری کرد. تیم ملی تنیس ایران موفق شد به گروه دوم دیویس کاپ آسیا و اقیانوسیه صعود کند. شاهین خالدان نقش عمده‌ای در این پیروزی ایفا کرد. سومین سری مسابقات تور تنیس آسیا ATT در سال جاری در مجموعه ورزشی آزادی تهران برگزار می‌شود.




نظرات() 

افزایش ممبر تلگرام

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
پنجشنبه 7 مرداد 1395-09:02 ق.ظ

افزایش ممبر تلگرام : بالاخره پس از درخواست های بسیار زیاد کاربران با تلاش های فراوان توانستیم بالاترین کیفیت افزایش تضمینی ممبر تلگرام برای کانال شما عزیزان را فراهم سازیم از امروز به بعد با بالاترین سرعت و کیفیت قادر به عضو گیری برای کانال های شما سروران گرامی خواهیم بود
ممبر گیری از طریق تبلیغات پاپ آپ سیستم تبلیغاتی خودمان و به دست خودمان انجام میشود و تمامی مراحل و اقسام کار من جمله سیستم پاپ آپ ونوتیفیکیشن و مراحل عضو گیری کانال تحت مانیتورینگ پشتیبان های ما خواهد بود.
نکته : افزایش ممبر تلگرام از دو روش پاپ آپ و نوتیفیکیشن انجام میشود که در زیر اندک توضیحی میدهیم
پاپ آپ : لینک کانال شما در صفحات پاپ آپ در سایت ها قرار داده میشود و ممبر گیری برای شما اتجام میشود 
نوتیفیکیشن : از طریق ارسال نوتیفیکیشن برای کسانی که برنامه های اندرویدی ما و همکارانمان را نصب داشته باشند روی گوشی هایشان 
اگر تمایل دارید در روش خاصی برای شما انحام شود حتما پس از ثبت سفارش تیکتی بزنید و روش دلخواه رو ثبت کنید در صورت عدم ذکر روشی خاص با هر روشی که سریع تر بتوان برای شما انحام میدهیم
اطلاعات تماس : 09386202051 عبادی - آی دی تلگرام




نظرات() 

خرید بلیط هواپیما

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
دوشنبه 21 تیر 1395-05:06 ب.ظ


سایت اینترنتی فروش بلیط هواپیما ونوس گشت , خرید بلیط چارتری و سیستمی به صورت آنلاین و تلفنی با نازل‌ترین قیمت ممکن را فراهم کرد.
به گزارش سرویس بازار ایسنا ونوس گشت با امکان خرید بلیط های چارتری و سیستمی به صورت آنلاین و تلفنی با نازل‌ترین قیمت ممکن و به صورت پشتیبانی 24 ساعته و هفت روز هفته به مسافران خدمات‌رسانی می‌کند.
سیستم فروش پروازهای چارتر در ونوس گشت با پشتیبانی 24 ساعته صدور بلیت آنلاین و تلفنی و ارایه انواع رزرواسیون تور و هتل است.




نظرات() 

دانلود آهنگ

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
شنبه 12 تیر 1395-07:25 ب.ظ

برای دانلود آهنگ و استفاده از آهنگ های رایگان به سایت دهکده موزیک سر بزنید که تماما دانلود آهنگ های جدید رایگان هستش و شما میتوانید از سایت دهکده موزیک آهنگ رایگان دانلود کنید . برای دانلود آهنگ های بیشتر و شنیدن آهنگ میتوانید به سایت دانلود آهنگ جدید ما سر بزنید باز هم به سایت دهکده موزیک ما سر بزنید امیدوارم که از دانلود رایگان و سریع آهنگ ها لذت ببرید . برای دانلود آهنگ های جدید و دانلود آهنگ رایگان و دانلود آهنگ میتوانید به سایت ما سری بزنید . دانلود آهنگ عاشقانه آهنگ های عاشقانه دانلود آهنگ شاد آهنگ های شاد دانلود آهنگ قدیمی آهنگ های قدیمی دانلود فول آلبوم ایرانی باز هم برای دانلود آهنگ های جدید و برای دانلود آهنگ به سایت ما سربزنید . دهکده موزیک سایتی برای دانلود آهنگ و دانلود آهنگ های جدید برای شما به سایت دهکده موزیک . اطلاعیه و اخبار سایت

دانلود آهنگ

برای دانلود هم میتوانید به سایت ما برای دانلود سر بزنید و از دانلود آهنگ های ما لذت ببرید تمامی سایت ما روزانه آپدیت میشه و آهنگ های جدید در سایت قرار داده میشه . جدیدترین  و جذابترین مطالب مربوط به آهنگ را از سایت ما دانلود کنید . در زیر هم برای شما لینک سایت قرار داده شده : http://www.dehkademusic.ir/
ویژگی های سایت :
  • دانلود رایگان
  • دانلود با لینک مستقیم
  • سایت به صورت بهینه شده برای موبایل
  • داشتن بخش های دانلود فول آلبوم
  • سرعت بالا برای دانلود آهنگ جدید
سایت دهکده موزیک سایتی ایده آل برای دانلود آهنگ و دانلود آهنگ های جدید و با سرعتی بالا با استفاده از لینک های مستقیم برای شما ساخته شده و میتوانید دانلود آهنگ جدید رو از سایت ما انجام بدید . امیدوارم به سایت ما سر بزنید .




نظرات() 

انجام پایان نامه مدیریت

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
سه شنبه 18 خرداد 1395-09:09 ق.ظ

انجام پایان نامه مدیریت

مشاوره و انجام پایان نامه مدیریتمشاوره و انجام مقاله و انجام پایان نامه مدیریت و MBA ، مشاوره و انجام پروژه، انجام پایان نامه و مقاله کلیه گرایش های مدیریت و MBAتوسط فارغ التحصیلان ارشد و دکتری دانشگاه تهراناعم فعالیت های متخصصان دپارتمان مدیریت مشاوران تهران-- مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت دولتی، مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت بازرگانی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت بهره وری، مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت صنعتی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت مالی، مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت جهانگردی،مشاوره وانجام پایان نامه مدیریت ارتباط با مشتری،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت شهری،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت منابع انسانی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت اجرایی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت تکنولوژی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت کارآفرینی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت فناوری اطلاعات،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت آموزشی،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت بانکداری،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریت بحران،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریتMBA،مشاوره و انجام پایان نامه مدیریتEMBA ،مقاله علمی و پژوهشی و ISIبرای کلیه گرایش های فوق

 

مراحل انجام پایان نامه مدیریت 

انتخاب موضوع بر اساس جدیدترین مقالات ارائه شده در سال های اخیرنوشتن پروپوزال پایان نامه مدیریت بر اساس اصول روش تحقیقنوشتن ادبیات موضوع وپیشینه تحقیق جامعتعیین روش تحقیق بر اساس اصول روش تحقیق علمی( کمی: بر اساس هدف کاربردی، بنیادی و تحقیق و توسعه و بر اساس گردآوری داده ها، توصیفی، پیمایشی، همبستگی و …. کیفی: اقدامپژوهی،مطالعهموردی،مردمنگاریو …)طراحی پرسشنامه بر اساس آخرین متد علمیتحلیل داده های پایان نامه مدیریت با استفاده از نرم افزار های آماری، آزمون همبستگی پایان نامه مدیریت، آزمون رگرسیون پایان نامه مدیریت، آزمون های ناپارامتریک پایان نامه مدیریت، آزمون تی استیودنت پایان نامه مدیریت، آزمون انوای پایان نامه مدیریت و آمار توصیفی پایان نامه مدیریتتحلیل عاملی اکتشافی و تاییدی پایان نامه مدیریت(مرتبه اول و دوم)انجام آزمون مدل معادلات ساختاری و تحلیل مسیر و آزمون مدل پایان نامه مدیریت با استفاده از نرم افزار لیزرلرتبه بندی متغیرهای تحقیق پایان نامه مدیریت با استفاده از نرم افزارexpert choiceنتیجه گیری و ارائه پیشنهادات برای تحقیقات آتیاستخراج مقاله علمی، پژوهشی قبل از جلسه دفاع تهیه نسخه نهایی و قابل چاپ همراه با فهرست بندی، چکیده، صفحه تقدیر و





نظرات() 

ترخیص کالا

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395-07:22 ب.ظ

ترخیص کالا

توسط گروه مشاورین امور گمرکی و ترخیص کالا ۷۲۴ با مجوز رسمی حق العملکاری از گمرک جمهوری اسلامی ایران و بیش از ۲۰ سال سابقه درخشان  در زمینه ترخیص کالا و کار با بازرگانان، تجار و صاحبان کسب و کارهای معتبرترین برندهای ایرانی و خارجی مفتخر است که همواره اولین تجربه کاری با مشتریانش باعث شروع رابطه طولانی مدت کاری و تکرار این تجربه برای بارها و سالهای متمادی شده است. ما با بهره گیری از نیروی متخصص در زمینه ترخیص کالا و داشتن نمایندگی در مبادی گمرکی مهم زمینی، دریایی و هوائی ایران از جمله تهران، بندرعباس، بندر انزلی، بندر امام، بندر شهید رجائی، چابهار، بانه، ارومیه،  پیرانشهر، مریوان و همچنین مناطق آزاد کیش، قشم، اروند، ارس و بازرگان آماده پاسخ گویی به طیف وسیعی از نیازهای مشتریان می باشد. این گروه با مشاوره رایگان در زمینه ترخیص کالا ۷۲۴ در خدمت مشتریانی است که مایل به دریافت پاسخهای کارشناسان ما در مورد تمامی سوالات گمرکی و ترخیص کالا از تمامی مبادی گمرکی و در تمام حوزه های مجاز تعریف شده کالا در زمینه ترخیص کالا می باشد. ما متعهد به حفظ خوشنامی خود در حوزه ترخیص کالا بوده و کاملا بر این امر واقف بوده که حفظ این خوشنامی مستلزم جلب رضایت مشتریانمان می باشد، چرا که همواره معتقدیم بهترین مبلغان ما مشتریان خشنود ما می باشند.ضمنا جهت استفاده از

تور ترکیه

نیز می توانید به سایت شرکت رایکا پرواز، ارائه دهنده بهترین و حرفه ای ترین پکیج های تور ترکیه مراجعه نمایید.



نظرات() 

آتلیه تخصصی کودک

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
چهارشنبه 25 فروردین 1395-02:31 ب.ظ


آتلیه کودک

آتلیه کودک در تهران

 

آتلیه کودک، نوزاد و دوران بارداری

بهترین آتلیه کودک تهران کدومه به نظرتون ؟ آتلیه خوب کارهای خوبی رو هم به نمایش میذارن، نمونه کارهای مختلف آتلیه هارو ببینید، اغلب امروزه یا سایت دارن یا پیج اینستا میتونین نمونه کارهای آتلیه هارو از اونجا ببینید …

چرا آتلیه تخصصی؟

مطمئنا عکس های آتلیه ای خیلی قشنگ تر و جذاب تر هست و در آینده میتونه در نظر فرزندتون جذاب به نظر برسه، مطمئنا تصاویر در آتلیه ها خیلی با کیفیت تر از تصاویر ثبت شده با موبایل یا حتی دوربین کامپکت هست، البته دقت کنید که خود آتلیه و مدل عکاسیشون هم مهمه …. اما چرا آتلیه تخصصی، دلیلش این هست که اون هایی که تخصصی کار میکنن چگونگی رفتار با کودکان رو هم میدونن و بهتر میتونند عکاسی کنند.

کدوم آتلیه؟

ما نمیدونیم که کدوم آتلیه بهتره اما آتلیه های خوبی در تهران و بعضی شهر های اصلی وجود داره، اما نکته مهم اینه که حتما به آتلیه هایی مراجعه کنید که عکاسی تخصصی از کودک میکنند، مثلا یه موردش آتلیه کودک نی نی کلیک هست. وقتی که مجموعه ای تخصصی کار میکنند مطمئنا روی اون تخصصی خودشون مسلط تر هستند.

آتلیه عکاسی نی نی کلیک یکی از اون آتلیه های خوب تهران هست که فکر میکنیم توی کرج هم شعبه داره، بد نیست از طریق لینک های زیر سری به سایتشون بزنید:

آتلیه – آتلیه کودک – آتلیه نوزاد – آتلیه بارداری – آتلیه عکاسی

در ادامه چند تا از عکس عای این آتلیه خوب رو ببینید :

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

آتلیه کودک

 

امیدوارم از دیدن عکس های این آتلیه لذت برده باشین، برای دیدن عکس های بیشتر به سایت آتلیه نی نی کلیک مراجعه بفرمایید :

http://niniclick.com





نظرات() 

وبیلیون سرویس وبلاگ وردپرس رایگان و میزبانی حرفه ای وردپرس

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
سه شنبه 17 فروردین 1395-11:46 ق.ظ

وبلاگ رایگان و میزبانی حرفه ای وردپرس وبیلیون

وبیلیون سرویس وبلاگ وردپرس رایگان و میزبانی حرفه ای وردپرس

وبیلیون یک سرویس وبلاگ دهی رایگان بر اساس محبوب ترین سیستم مدیریت محتوای دنیا یعنی ورپرس می باشد . همچنین سرویس های ویژه برای افراد حرفه ای نیز وجود دارد .

از مهمترین مزایای سرویس وبلاگ وردپرس وبیلیون می توان به موارد زیر اشاره کرد :

1- استفاده از محبوب ترین سیستم مدیریت محتوای دنیا یعنی وردپرس بجای سیستم های دست نویس و نا کارآمد

2- اختصاص فضای آپلود رایگان . یک گیگابایت برای وبلاگ ها و تا 10 گیگابایت برای سایت های حرفه ای

3- امکان استفاده از قالب ها و افزونه های حرفه ای که بسیاری از این افزونه ها نسخه تجاری بوده و توسط وبیلیون خریداری شده است و کاربر بدون پرداخت هزینه اضافه از آنها استفاده میکند

4- امکان تهیه پشتیبان از مطالب وبلاگ وردپرس جهت مهاجرت به سرور اختصاصی خود کاربر

5- امکان تبدیل وبلاگ به سایت با دامنه اختصاصی و حذف تبلیغات بدون فوت وقت و مهمتر از همه بدون از دست دادن بازدید کنندگان قبلی . بازدید کننده هر مطلب در وبلاگ به همان مطلب در سایت ارجاع داده می شود .

البته اینها تنها مهمترین مزیت های سرویس وبلاگ وردپرس وبیلیون می باشد . برای آشنایی با امکانات بیشتر و ایجاد اولین وبلاگ وردپرس و یا وب سایت خود از سایت وبیلیون  بازدید کنید .





نظرات() 

لبخند پیروزی را آنلاین تجربه کنید!

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
چهارشنبه 26 اسفند 1394-03:15 ب.ظ




لبخند پیروزی را آنلاین تجربه کنید!

همیشه پیروزی باعث نشستن لبخند بر لبانمان می‌شود مخصوصاً وقتی پس از رقابتی سخت، پیروزی ارزشمندی بدست می‌آوریم. در بازی آنلاین «لبخند پیروزی» نیز وقتی قهرمان شما بر حریف پیروز می‌شود و حریف در برابر قدرت‌تان سر فرو می‌آورد، حس بسیار ارزشمندی به شما دست می‌دهد.





بازی آنلاین «لبخند پیروزی» شامل دو بخش متفاوت (بخش قهرمان و بخش جنگجو) است که هر کدام از این بخش‌ها جذابیت‌های خاص خود را دارند. با ورود به این بازی شما یک قهرمان و یک جنگجو خواهید داشت. شما باید قهرمانتان را در مراحل 12 گانه همراهی کنید تا بتواند در این مسیر با افزایش قدرت، زیرکی و چابکی خود بر حریفان فایق آید و در نهایت به عضویت مجلس مشورتی شاهزاده درآید.
در این بازی امکان طراحی شخصیت داستان و نامگزاری قهرمان و جنگجویانتان وجود دارد. در طول مبارزات، قهرمانان و مبارزانی با نام‌ها و ظاهرهای جالب خواهید دید؛ قهرمانانی با نام‌های شخصیت‌های شاهنامه مانند زال و رستم و اسفندیار که ظاهرشان نیز شما را به یاد این شخصیت‌های حماسی می‌اندازد و نیز کاراکترهایی با نام‌های خلاقانه و جذاب دیگر که حتی قبل از شروع مبارزه، دیدن قیافه و نامشان نیز لبخند را بر لبانتان می‌نشانند.

اما جذاب‌ترین بخش این بازی، قسمت جنگجوها می‌باشد. در طول بازی، تورنمنت‌هایی در این بخش برگزار می‌شود و به برنده نهایی هر تورنمنت جوایز نقدی و غیرنقدی ارزنده‌ای از طرف بازی اهدا می‌شود. هر تورنمنت شامل چندین گروه مبارزاتی است که بایستی برای مبارزه وارد این گروه‌ها شوید. پس از ورود جنگجو در هر گروه، مبارزات به صورت دو به دو و حذفی آغاز می‌شود. مبارزات تورنمنت‌ها با توجه به حذفی بودن، بسیار نفس‌گیر است. پس بهتر است برای کسب نتیجه بهتر و پیروزی در مبارزات، از امکاناتی همچون اسلحه‌ها و معجون‌های بازی استفاده کنید و به قدرت جنگجوی خود بیافزایید. در نهایت یکی از جنگجویان برنده گروه می‌شود و جایزه مربوط به گروه را دریافت می‌کند. در پایان زمان تورنمنت، کاربری که بیشترین قهرمانی در گروه‌ها یا بیشترین تعداد برد را کسب کند، برنده خواهد بود و جایزه تورنمنت را دریافت می‌کند.


آنچه علاوه بر جذابیت، درباره بازی آنلاین «لبخند پیروزی» حائز اهمیت است، امکان بازی در تلگرام (با کمک ربات مربوطه) می‌باشد که دسترسی شما به بازی در هر جا و حتی با اینترنت کم سرعت را تسهیل می‌کند.

 

مرجع : http://victorysmile.ir/

برچسب ها:

combathtml5 gameonline gamevictorysmile,Victorysmile.irweb game, بازی آنلاین, بازی اکشن, بازی ایرانی لبخند پیروزی, بازی با جایزه, بازی تحت وب ایرانی, بازی رزمی, بازی لبخند پیروزی, بازی مبارزه ای, تورنمنت با جایزه, جنگجو در لبخند پیروزی, قهرمان در لبخند پیروزی, مبارزه آنلاین, مسابقات تورنمنت





نظرات() 

رمان رویای ناتمام

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
پنجشنبه 17 دی 1394-10:52 ب.ظ

نام رمان : رویای ناتمام

نویسنده : سعید کوشافر

همهمه فضای دادگاه را پر کرده بود که قاضی وارد اتاق شد و در جای خود

نشست، حضور او به سر و صدای داخل دادگاه پایان داد.

قاضی بعد از چند لحظه پرونده ای را برداشتو مشغول مطالعه شد، هنوز چند

دقیقه ای نگذشته بود که سرشرا بالا آورد و حاضران در دادگاه را از نظر

گذراند و دوباره مشغول مطالعه پرونده شد.

قاضی بعد از مطالعه پرونده از سیما خواست که شرح ماجرا را بازگو کند.

زنی بلند قد و سفید رو که چروکهای صورتش حکایت از گذشته ای تلخ

داشت، با چادر سورمه ای که گلهای آن آرم سازمان زندانها بود، در صندلی

جلو نشسته بود.

او که برخلاف آنچه به نظر می آمد کمتر از ۲۰ سال سن داشت، خود را کمی

جمع و جور کرد و با صدایی گرفته شروع به بیان ماجرای زندگی اشکرد.

 در خانواده ای مرفه به دنیا آمدم، پدرم صاحب یک شرکت تولیدی بود و در

کارگاهش قطعات کائوچویی تولید می کرد، از زمانی که به یاد دارم هیچ

درخواستم از او بی جواب نمی ماند.

مادرم خانه دار و از خانواده مرفهی بود، بیشتر وقتشصرفتهیه وسایل جدید

برای خانه و تزیین منزل برای رقابتبا چهار خواهر دیگرشمی شد.

من فرزند اول خانواده پنج نفره ای بودم که فرزند چهارم آنها هم در راه بود.

خانه ویلایی ما آنقدر بزرگبود که هر کدام از بچه ها یکاتاق مجزا در طبقه

دوم داشتند، طبقه اول هم شامل پذیرایی و اتاق میهمانها بود و از طبقه همکف

هم که البته چند تایی پله به سمت پایین داشتبه عنوان مکانی برای ورزش

استفاده می شد.

زندگی من مثل تمام دخترهای مرفه تا نوجوانی در ناز و نعمت سپری شد، حتی

در این مدت برای رفت و آمد هیچ وقت از سرویسمدرسه استفاده نکردم و

همیشه مادرم خودشمن را به مدرسه می برد و بر می گرداند.

پیرمردی که سالها قبل معلم پدرم بود، تا ابتدای دوره متوسطه به عنوان معلم

کمکی من خدمت می کرد و هراز چند گاهی که در دروسم به مشکل

بر می خوردم با دعوت از او و چند جلسه وقت گذاشتن، مشکل حل می شد.

ورود به دبیرستان دنیای جدیدی را پیشروی من گشود، دوستانم از حالت

سنتی دختر خاله و دختر عمو فراتر رفتند و گردشهای دست جمعی و اردوهای

علمی رنگدیگری به زندگی من داد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com





نظرات() 

جای خالی دستانت

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
پنجشنبه 17 دی 1394-10:47 ب.ظ

نام رمان : جای خالی دستانت

نویسنده : زهره فصل بهار

 

طبق معمول دیدم کتابخونه ام قاطی پاتی شده با عصبانیت از اتاق بیرون امدم بقیه توی هال نشسته بودن:

ای بابا صد بار گفتم به وسایل من دست نزن …یا اگرم دست می زنی بقیه چیزا رو بهم نریز فرهاد از جاش بلند شد :

بس کن…چقدر مثل این ادمایه وسواسی دنبال یه ایراد تو اتاقت می گردی تا بندازی گردن من بیچاره؟؟

بینم تو بلد نیستی اجازه بگیری؟؟ نمیتونی سر خود کاری نکنی؟؟حالا اگه من جای تو بودم جیفت درومده بود و داد و بیداد راه مینداختی ها!!

حالا نه اینکه تو خیلی مراعات می کنی و اصلا شلوغش نکردی..

بابا میون حرفمون پرید و تقریبا با صدای بلندی گفت :تمومش کنید…بچه که نیستین سر هر چی بهم گیر میدین ای بابا روز به روز اخلاقتون گند تر می ش اخه این چه وضعشه؟؟

طبق معمول طرف فرهاد و گرفت :حالا مگه چی میشه ۲ تا دونه از کتابات رو برداره؟خورده که نمیشه.

مامان ساکت بود ولی عصبی چون از صبح دوباره میگرنش عود کرده بود و کلافه بود از چشماش مشخص بود که حال خوبی نداره فقط نگاهمون می کرد لابد افسوس می خورد که چرا دختر و پسرش هنوز عین بچه های ۳، ۴ ساله رفتار میکنن؟

اینطور دعوا ها توی خونه ما عادی بود بالاخره هر شب باید یکی با اون یکی دعواش می شد.حالا یه شبم که مامان و بابا اروم بودن منو فرهاد بهم پیله کرده بودیم.

مثل همیشه مجبور بودم به خاطر داوری اشتباه بابا به اتاقم برگردم.

گاهی اوقات فکر می کردم که چرا نمی شه حتی یه شب هم شده ما عین یه خانواده دور هم جمع باشیم چرا نمی شه من و فرهاد کمی با هم صمیمی بشیم.کی قراره این مسخره بازی ها تموم بشه…یعنی واقعا بقیه هم همین طوری زندگی می کنن یا فقط ما هستیم که دور از ادمیزادیم؟؟

کلافه بودم به اتاقم اومدم و لحظاتی بعد سر و صدا ها خوابید.مثل هر وقتی که دلم گرفته بود و ناراحت بودم نشستم پای کامپیوتر این کار همیشه ی من بود تنها چیزی که ارومم میکرد رفتن به وبلاگ صدای شب و خوندن مطالبش بود دیگه کم کم داشت ارزوم می شد که نویسنده ی این مطالب رو ببینم.به نظر من این نوشته ها جادوی خاصی داشت که هر قلمی از اون بهرهمند نبود.یه حس صمیمیت خاص با نویسنده داشتم بار ها و بار ها دلم خواسته بود که اون رو بشناسم و باهاش اشنا بشم.

هر وقت هم که قاطی می کردم با خوندن مطالبش ارامش خاصی پیدا می کردم شاید خنده دار باشه ولی یه حس عجیب نسبت به نویسنده ی ناشناس پیدا کرده بودم.

اون شب کسی من رو واسه ی شام صدا نکرد فهمیدم مامان به خاطر سر دردش زود خوابیده و بقیه هم بی خیال من شدن البته منم میل زیادی به غذا نداشتم.

همیشه ارزو می کردم که منم همچنین قلمی داشتم لااقل بتونم حرف دلم رو واسه خودمم که شده بنویسم.من با اینکه دانشجو سال دوم ادبیات بودم ولی قلمی معمولی و ساده داشتم و میدونستم که عاقبت هم هیچ وقت به ارزوم نمی رسم.

از نیمه شب گذشته بود و من صبح ساعت ۸ کلاس داشتم پس علی رغم میل باطنی دست از خوندن کشیدم و برای خواب اماده شدم.

سایه مثل روز های قبل اومد سر کوچه دختر با نمکی بود : چطوری؟ دیر کردی چیه خواب موندی؟

خمیازه ای کشیدم : دیر خوابیدم.

چشمکی زد : بازم نشسته بودی پای نوشته های نویسنده ی ناشناس؟

اره این دیگه برام عادت شده سایه.

زد پشتم : عسل تو از جون این نوشته ها چی می خوای؟ توش دنبال چی می گردی هان؟

گیج و سردرگم جواب دادم : خودمم نمیدونم سایه…خوندن نوشته های این نویسنده ی به قول تو ناشناس برام عادت شده طوری که فکر می کنم سالهاست می شناسمش ولی یه چیزی هست هیچ وقت حتی اسمش هم توی نوشته هاش نیست.

خندید : خوب نباشه…


برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com





نظرات() 

چشم هایی به رنگ عسل

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
پنجشنبه 17 دی 1394-10:46 ب.ظ

نام رمان: چشم هایی به رنگ عسل

نویسنده : زهره کلهر

 

پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو سنگین شده است! این بی خوابی های شبانه، گاهی گریبانم را می گیرد و بشدت کلافه ام می کند .پلکهای متورمم را به زحمت می گشایم و بساعتی که روی میز کنار تخت قرار دارد، نگاه می کنم.آه از نهادم بلند میشود ! دو و سی و پنج دقیقه بامداد را نشان می دهد و این به آن معناست که تلاش نفسگیر من برای خوابیدن ، بی نتیجه مانده است!

چاره ای نداشتم، بدن خسته ام را تکانی دادم و از روی میز، بسته قرصی را برداشته و یکی از آنها را از جلد خارج می کنم و با جرعه ای آب ، به زحمت می بلعم . دستی به چشمهای ملتهبم می کشم .صدای نفسهای آرام و منظمی که از کنارم به گوش می رسد ، باعث میشود که با بی حالی غلتی بزنم و به موجودی که در کنارم آرمیده است ، نگاه کنم .دستم را تکیه گاه سر قرار می دهم و به صورت معصومش که زیر تابش اشعه های چراغ،زیباتر به نظر می رسد، خیره میشوم .خدایا! چقدر این موجود پاک و دوست داشتنی برایم عزیز است صورتم را نزدیکش می برم، هرم نفسهای گرم و پر از آرامشش،پوستم را نوازش میکند و موی رها شده ام را به بازی می گیرد .با خود فکر می کنم:((اگر لحظه ای او را نداشته باشم حتما از غصه خواهم مرد!)) اخمی که از این پندار در ابروهایم گره خورده،خیلی زود با بررسی اجزای صورتش ، تبدیل به لبخند عاشقانه ای میشود.

چشمهای درشت و کشیده که در حصار انبوه مژه های مشکی و در پرتو ابروهای کمانی و خوش حالتش جا خوش کرده است،بینی قلمی و لبهای فوق العاده زیبایش که در قاب صورت کشیده و پوست گندمی ، تصویری نقاشی

شده از قدرت خداوند را به نمایش می گذارد! نیمی از موهای پرپشت و مشکی اش که همیشه به صورت کاملا آراسته از وسط باز میشود به روی پیشانی ریخته و نیمی دیگر لجوجانه روی بالش پخش شده و بهر سویی می رود .هر چه بیشتر نگاه می کنم خداوند را به دلیل داشتنش بیشتر شکر گذار میشوم .با گذشت پنج ماه، هنوز باور این پندار که خداوند او را دوباره به من بخشیده ، اشک شوق را به چشمهایم هدیه می کند .ناخودآگاه ذهنم به گذشته ها پر می کشد، به زمانی که هنوز حضور سبزش در زندگی راکد و دلگیرم ، متولد نشده بود .خاطرات سالهای قبل همچون پرده سینما در مقابل چشمایم جان می گیرد و مرا به خلسه ای شیرین می کشاند……….

-          شیدا………شیدا بلند شو دیگه ، لنگ ظهره……….آخه دختر تو چقدر میخوابی!

چشمهایم را به زحمت باز کردم و به مادرم که لجوجانه کنار تختم نشسته بود و پتو را از سرم بر می داشت نگاه کردم .

-          وای مامان مگه ساعت چنده؟

-          بلند شو تنبل ساعت ده شد! مگه نمی خواستی بری مطب دکتر آرمان؟ مثلا قرار بود به اون شرکت هم سری بزنی…………تو کی به کارهات می رسی من نمی دونم !

مثل برق گرفته ها از جا پریدم و رختخواب گرم و نرمم را برای شستن دست و صورتم ترک کردم .

-          سلام مامان گلم، صبح بخیر!

-          علیک سلام دختر خوب………….خوبه صدات کردم! بدون تا زودتر به کارهات برسی .شایان بیدار شده، الان فریادش به آسمون می ره!

شایان برادرم ، سه سال از من بزرگتر است .من در یک خانواده چهار نفری متولد شده ام .پدرم در رشته پزشکی ، موفق به اخذ مدرک دکترای جراحی قلب گردیده و در یکی از بیمارستانهای معروف، مشغول کار است . او قد بلند و درشت هیکل است و رنگ پوست، موها و چشمهای روشنش، طراوت و شادابی جوانی را، همچنان در وجودش حفظ کرده است ، چشمهای درشت و خوش حالت پدرم که از مادرش به ارث برده، و رنگی مابین طوسی و آبی دارد، او را فوق العاده جذاب و زیبا نشان می دهد .

مادرم یک زن فرهنگی به تمام معناست، از خانواده سرشناس ومحترم، او که در دانشگاه موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس شیمی شده است، در یکی از دبیرستانهای محل سکونتمان ، به تدریس درس شیمی مشغول است . درست برخلاف پدرم، مادرم زنی است با چشمهای بی نهایت مشکی ، که در بین انبوه مژه های بلند و حالت دارش محاصره شده است و مانند دو ستاره درخشان خودنمایی می کند .بینی و لبهای خوش ترکیب و موهای صاف و بلندش که همچون آبشاری رها بر روی شانه هایش ریخته است در پس آن اندام ظریف و کشیده، او را بقدری زیبا جلوه می دهد که با گذشت سالیان سال از زندگی مشترکش با پدر، به دخترکی جوان بیشتر شبیه است تا زنی خانه دار و مسئول و متعهد! همین زیبایی خیره کننده اش سبب شده که پدر، گاهی چنان مبهوت به صورت او زل بزند که گویی اولین بار است او را می بیند و آنقدر مات و مبهوت به او خیره میشود که صورت مادر از شرم گلگون میشود و من و شایان موذیانه لبخند می زنیم!

شایان نیز دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی است .من پس از یکبار شرکت در کنکور و موفق نشدن و کشمکش با آن شرایط بحرانی ، خیال دانشگاه را از سر بیرون کردم و به فکر اشتغال افتادم، البته به پیشنهاد دکتر آرمان!

در حالیکه با حوله صورتم را خشک میکردم وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم .شایان با دهان پر، نگاه متعجبی به من انداخت و خندید .

-          علیک سلام، صبح بخیر!

پرسیدم:

-          چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟! اصلا تو به چی می خندی؟

با حالتی تهدید گرانه اضافه کردم:

-          شایان، صبح اول صبحی شروع نکن که اصلا حوصله ندارم!

قهقهه ای زد و جواب داد:

-          مامان ببین اونوقت میگی تو همیشه شروع میکنی! نگاه کن خودشو چه شکلی کرده!

این را گفت و باز به خنده افتاد . تازه بیاد آوردم که دیشب موهایم را پیچیده ام و فراموش کردم آن را باز کنم . لیوان شیری را که لا جرعه سر کشیده بودم، روی میز قرار دادم و با نگاهی به چهره خندان او و مادرم گفتم:

-          هرهر! بی مزه!

و به اتاقم بازگشتم .هنوز صدای خنده های شایان که مرا مسخره میکرد به گوش می رسید .شایان پسری فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود که از آزار و اذیت من بنحوی عجیب لذت میبرد! این خصلت را از کودکی داشت، حتی وقتی که بزرگتر شده بود هم دست از این عادتش بر نداشته، و از هر وسیله و ترفندی برای حرص دادن من استفاده میکرد و این در حالی بود که پس از پایان شیطنت هایش که کلی مایه تفریح و خنده اش می شد ، مرا محکم در آغوش می گرفت و صورتم را می بوسید و عذرخواهی میکرد.گاهی با اعمالش چنان حرص مرا در می آورد که وقتی در آغوشم می گرفت ، با مشت و لگد به جانش می افتادم و او بیشتر لذت میبرد . چرا که من همیشه در مقابل او طفلی بودم در آغوش پدر!!!

......

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com





نظرات() 

رمان پیمان قلب ها

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
دوشنبه 7 دی 1394-04:25 ب.ظ

نام رمان : پیمان قلب ها

نویسنده : خدیجه سیفی


 

کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهای دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد

-نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو

-مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست

ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهایی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره

-اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شون نمی خوره-از کی اینجا نشسته اند-دو ساعتی می شه که اینجان.انگار منتظر کسی هستند ولی خداییش

خدا وقتی حوصله داشته این دختره رو خلق کرده .چه هیکلی چه لب و دهنی . اگه مادره اونجا نبود می رفتم شماره تلفنم رو بهش می دادم .-مادره که انگار توی این دنیا نیست.اصلا متوجه ما نیست.از همین جا شماره رو براش پرت کن

غزل کلافه شده بود.از جایش بلند شد.پشتش را به آنها کرد وشروع کرد به صحبت با مینا که با مورچه ها ور می رفت و سعی کرد خودش را با خواهرکوچکش سرگرم کند.

رنگ مادر مثل گچ سفید شده بود.سرش را روی دیوار گذاشته و به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودو هیچیک از حرفهای پسرها را نمی شنید.آنها دست بردار نبودند ومرتب برای غزاله سوت می زدند.غزاله درمانده شده بودو نمی دانست چه کند که از شر این دو ولگرد رها شود

در همین موقع قامت رشید پدر از سر کوچه نمایان شد.با دیدن پدر لبخندی حاکی از رضایت بر لبان غزاله نقش بست .تا جایی که یادش می آمد پدرش همیشه برایش مایه ی افتخار و سربلندی بود.غم سنگینی چهره ی پدر را پوشانده بود.سرش را پایین انداخته بود و آرام آرام و نا امید قدم بر می داشت.آنقدر در خودش بود که اصلا متوجه مزاحمت پسرها نشد.ولی آنها با دیدن هیبت او خودشان را جمع و جور کردند و رفتند و غزاله نفس راحتی کشید.پدر پیش بقیه آمد و با صدای غمگینی گفت:

-

هیچ خبری نیست انگار یادش رفته که با ما قرار داشته

دستهایش را در موهایش فرو برد و کنار دیوار نشست و به زمین خیره شد.

-

اگه خبری نشه چی؟کجا برم؟چه کار کنم؟خدایا نه پولی مونده نه چیزی برای خوردن .با این طفل معصوم ها چه کنم؟

دقایقی گذشت و هر کس در سکوت خود با این افکار زهزآگین کلنجار می رفت که اتومبیل سفیدی از سر کوچه پیدا شد.مینا توانست مرد دیروزی را داخل آن بشناسد.با هیجان داد زد :-

اومد بابا جون.

پدر با خوشحالی از جا پرید و به سمت اتومبیل به راه افتاد.بعد از توقف اتومبیل مرد دیروزی که کنار راننده نشسته بود پیاده شد و بعد از کلی صحبت با پدر خداحافظی کرد و رفت و پدر با قیا فه ی بشاش برگشت و از همه خواست سوار اتومبیل شوند. اتومبیل به راه افتاد و از خیابانهای قشنگ و تمیز شمال شهر گذشت و بالاخره جلوی خانه ای در شمالی ترین نقطه ی تهران ایستاد.راننده پایین رفت را و در را باز کرد.طبق گفته اش راننده ی خانه بود.البته اگر می شد نامش را خانه گذاشت .یک قصر زیبا بود وتا چشم کار می کرد درخت بود و درخچه .

ماشین در جاده ی وسط باغ به راه افتاد ودر جلوی ویلای قصر مانندی ایستاد.غزاله و مینا اززیبایی و

شکوه ویلا به وجد آمده بودندو با دهان نیمه باز و چشمان گشاد شده به همه جا نگاه می کردند.همه پیاده شدند و با راهنمایی راننده به راه افتادند.پله ها را که بالا رفتند به یک تراس خیلی بزرگ و شیک رسیدند که با میز و صندلی مخصوص بالکن و سایه بانهای قشنگ تزیین کرده بودند .مینا که ذوق زده شده بود روی یکی از صندلی ها نشست که ناگهان با فریاد دختری که از پشت شیشه نظاره گر آنها بود ازجا پرید

دختری تقریبا هم سن وسال غزاله از اتاق فریاد زد :-

اونجا نشین کثیف شد.

مینا با ترس ولرز از جا پرید و رفت محکم به مادرش چسبید. رنگس مثل گچ سفید شده بود .وسط باغ یک آلاچیق بزرگ و زیبا ساخته شده بود .از وسط باغ جوی آبی می گذشت که با وجود کوچکی و باریکی صدای دلنشین و زیبا یی از آن بلند می شد .احتمالا به خاطر وجود همین آب بود که چنین درختان تنومند و سبزی بار آمده بود .یک استخر بزرگ که سایه های درختان نصف آن را می پوشاند وسط باغ بود .بعد از دقایقی راننده بیرون آمد-

کفشهاتون رو دربیارین وداخل بیایید.

وقتی از در وارد شدند همه از زیبایی آنجا هاج و واج مانده بودند .ته سالن روی مبلهای راحتی مرد چاقی با زیرپوش رکابی وپیپی در دست نشسته بود.کنار اوخانمی میان سال با موهایی بلوند وآرایشی غلیظ نشسته بود و جواهرات زیادی در دستها و گردنش به چشم می خورد .دختری که از پشت پنجره نگاهشان می کرد از اتاق بیرون آمد و خرامان از جلوی آنها گذشت.روی مبل نشست و با شگفتی و تحقیر چشمان آبی اش را به غزاله دوخت. ماه گرفتگی متوسطی زیر چانه اش بود که با پوست سفیدش مغایرت داشت ونگاهها را به خود خیره می ساخت .همه سلام کردند.مرد چاق سلان آنها را به گرمی پاسخ داد و از جایش بلند شد و جلو آمد .بین او و پدر حرفهایی رد و بدل شد .پدر از اینکه می توانست سقفی بالای سر داشته باشد راضی به نظر می رسید .در این لحظه خانم بلند شد .رو به مادر کرد و با لحن سرد و محکم گفت:

-

آخر باغ خونه کوچکی هس.پانزده سالی می شه که کسی از اون جا استفاده نکرده .کارگر قبلی شبا به خونه ی خودش می رفت.نمی خواد امروز سرکار بیایین .خونه رو تمیز کنید و از فردا صبح اینجا باشین .صبر کنید مقداری وسایل شوینده بهتون بدم

بعد به آشپزخانه رفت و با مقداری وسایل برگشت .همه اجازه خواستند و از عمارت خارج شدند .غزاله از اینکه از آن جو سنگین آزاد شده بود احساس راحتی می کرد.راننده برای نشان دادن خانه جلو افتاد.از دور خانه را نشان داد و برگشت .خانه که نمی شد گفت مخروبه ای بیش نبود . تار های عنکبوت جلوی در وپنجره ها را گرفته بود .داخل ساختمان پر از وسایل شکسته و اثاثیه کهنه و پوسیده بود.هر چه داخل ساختمان به درد نمی خورد آنجا ریخته بودند.مینا به طرف مادر برگشت و گفت

-

مامان اینجا می خواهیم زندگی کنیم ؟

مادر با لحن غم انگیزی گفت :-

تمیزش می کنیم

آستین ها را بالا زد ودست به کار شدند . پدر و بچه ها همه وسایل داخل اتاق را بیرون ریختند و مادر به جدا کردن آنها مشغول شد. از آن همه وسایل فقط مقدار کمی به دردشان می خورد بقیه پوسیده و از کار افتاده بودند.خوشبختانه جوی آب نزدیک بود وآنها زحمت آب آوردن نداشتند.بعد از ظهر پدر برای شستن پشت بام خانه بالا رفت وکلی هم آشغال و زباله از آنجا پایین آورد.خیلی سردشان شده بود با دست و پای یخ زده گوشه ی اتاق چمباتمه نشستند و چراغ خوراک پزی را به زحمت راه انداختند.خیلی خسته و گرسنه بودند واین باعث می شد بیشترسردشان شود .ناگهان مینا با خوشحالی فریاد زد :

-

آخ جون!غذا

وقتی همه بیرون را نگاه کردند راننده را دیدند که با یه قابلمه ی بزرگ و چندتا پتو نزدیک می شود .وقتی داخل آمد از تمیزی خانه شگفت زده شد.بعد از رفتن او مادر ظرفهایی را که از داخل وسایل جدا کرده و شسته بود جلو آورد و غذا را کشید .چند تکه گوشت مرغ وچندتا نان و کمی هم برنج .از سر و وضع غذا ها کاملا مشخص بود دست خورده بودند.در هر صورت همه با اشتهای فراوان شروع به خوردن غذا کردند.مینا مرتب می گفت :

- چقدر خوشمزه است .خیلی وقت بود مرغ نخورده بودیم .

پدر تکه مرغی را که جلویش بود در بشقاب او گذاشت و گفت:

- من نون بیشتر دوست دارم .

بعد از خوردن غذا کمی گرم شدند.بچه ها پتوها را به خود پیچیدندوپدر و مادر بقیه ی کارها را انجام دادند.هنگام شب خانه مثل گل شده بود واز همه جا بوی تمیزی می آمد.

ساعت یازده همه خسته و بی حال افتادند و خوابشان برد.

با صدای فریاد زنی همه از خواب پریدند. پرتوهای خرشید چشم ها را می آزرد.در باز شد و خانم دیروزی در آستانه ی در ظاهر شدوبا صدای بلند گفت:

-بهتره که از همین روز اول تکلیفمون رو روشن کنیم.جنگ اول به از صلح آخر.اگه قرار باشه هر روز تا ساعت نه بخوابید پس بهتره تشریفتون رو ببرید تا ما هم به فکر کارگر دیگه ای باشیم.

پدر به من و من افتاده بود.مادر گفت:

-ببخشید خانم خیلی خسته بودیم اصلا متوجه نشدیم.

خانم که چهره اش از عصبانیت برافروخته بود گفت:

-در هر صورت فردا ساعت پنج و نیم باید خونه ی من باشین و صبحونه رو آماده کنین.فراموش نشه.الان هم سریع بیایید که کلی کار داریم.

مادر گفت:

-چشم چشم همین الان.

خانم با عصبانیت در را کوبید و رفت.انگار خانه بر سرشان خراب شد .همه هاج و واج مانده بودند.تلخی این حقارت بیشتر از از دست دادن خانه و کاشانه شان آنها را آزرد.

پدر و مادر سریع از خانه خارج شدند وغزاله و مینا متحیر مانده بودند که چه بر سرشان آمده وچه بدبختی بزرگی دامنگیرشان شده است.مینا بشدت گریه می کرد و غزاله که خودش هم آرام آرام اشک می ریخت او را دلداری می داد.اصلا باورشان نمی شد .یکشنبه ی پیش خانه ی خودشان بودند واین یکشنبه چنین روزگازی پیدا کرده بودند.

درست یکشنبه ی پیش بود که آرام در خانه ی گرمشان به خواب فرو رفته بودند که ناگهان خشم طبیعت چهره ی نامهربان خود را نشان داد و زمین با تکانی وحشت زای خود به غرش درامد و با تکانهای مهیب و ترسناک غریو نامهربانی را سر داد.همه وحشت زده از خواب پریدند خانه مانند گهواره ای به این طرف و آن طرف می رفت.سنگ و خاک بود که از در و دیوار و سقف فرو می ریخت .بچه ها فریاد می زدند و پدر و مادر آنها را در آغوش گرفته بودند و نمی دانستند چه کنند .به دستور پدر همه خود را به زیر میز غذا خوری کشاندند و در همین زمان بود که سقف قسمتی که آنجا خوابیده بودند فرو ریخت و همه چیز را زیر خود مدفون ساخت .

بعد از دقایقی زلزله تمام شده بود ومیز کاملا زیر آوار قرار گرفته بود.قسمتی از میز شکسته بود و از پیشانی غزاله خون فوران میکرد.بچه ها و مادر بشدت گریه می کردند و پدر در تلاش بود که آوار را کنار بزند تا بتوانند بیرون بروند.از نوک انگشتانش خون می چکید ولی تلاش بی فایده بود .همه جا ویران شده بود وهیچ کاری نمی شد کرد.دیگر صدای گریه ی بچه ها به گوش نمی رسید وبه حال اغما افتاده بودند.دستان مادر دیگر قوت نداشت که محل خونریزی را فشار بدهد .پدر بی رمق به گوشه ای تکیه داده بود و دیگرتوان تلاش کردن نداشت وهر تلاشی هم بی نتیجه بود.کم کم اکسیژن داشت تمام می شد و سرفه ها شروع شده بود ند.پدر و مادر مینا را روی دست گرفته بودند و بدن بیهوشش را تکان می دادند.مادر جیغ می زد.غزاله بی حال در گوشه ای افتاده بود ناگهان صدایی آمد و همه ساکت شدندو گوش فرا دادند .بعد نوری ضعیف از روزنه به درون تابید .پدر فریاد زد و کمک خواست.گروه امداد تلاششان را بیشتر کردند و همه را از زیر آوار بیرون کشیدند .امدادگران تنفس مصنوعی را برای مینا شروع کردندو بعد از چندبار ماساژ قلبی جواب داد و قلب مینا دوباره به کار افتاد.بعد محل خونریزی غزاله را پانسمان کردند.پدر و مادر هم از اینکه بچه ها نجات یافته بودند رمق از دست رفته شان را باز یافتند.

سپیده دم بود .هوا کم کم روشن می شد. چرا سپیده دم زیبا امروز تا این حد زشت و تلخ به نظر می رسید.خدایا چه مصیبتی !از خانه ی زیبا و نقلی شان که همه ی فامیل عاشقش بودند هیچ چیز باقی نمانده بود .حاصل زحمات چندین و چند ساله شان جز توده ای سنگ و خاک و آهن پاره چیز دیگری نبود.گوشه هایی از وسایلشان که با چه امید و علاقه ای خریداری شده بودند از زیر آوار پیدا بود.هیچ چیز نمانده بود .گریه ی مادر تبدیل به هق هق شده بود و پدر بی اختیار در گوشه ای افتاده سرش را به در تکیه داده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت.هوا دیگر روشن شده بود و از سوز و سرما اندکی کاسته شده بود دست و پای همه از شدت سرما یخ زده بود.بید مجنون محبوبشان از بیخ کنده و به گوشه ای پرت شده بود.از حوض زیبا و شمعدانی های قشنگ و گل های رز چیزی به چشم نمی خورد.مادر از این سوی خانه به آن سو می دوید تا ببیند از ثمره ی زندگیش چه مانده ولی هیچ چیز نبود.هیچ چیز!هرقدر آوار را این طرف و آن طرف کرد تا پتویی یا بالاپوشی برای بچه ها پیدا کند چیزی نیافت.آتش بخاری همه چیز را خاکستر کرده بود .فقط آلبوم عکسان را پیدا کرد که گوشه هایش سوخته بود.

دیگر چیزی به غروب نمانده بود وهمه ی اهل خانه همان طور بهت زده در گوشه ای چمباتمه زده و نشسته بودند .نمی دانستند چه کنند.همه گرسنه خسته سرمازده و بدتر از همه بی پناه و بی امید بودند.

تمام شهر در هاله ای از دود و غبار فرو رفته بود و از همه جا صدای گریه و آه و ناله می آمد.کم کم داشت شب می شد .گروه امداد مردم را به چادر هایی که در میادین برپا کرده بودند فرا خواندند.آنها نمی توانستند با خانه ای که تمام خاطراتشان آنجا بود وداع کنند.گریه ی همه بلند شده بود .ناامیدانه از این سو به آن سو می رفتند.آه و ناله شان هر بیننده ای را متاثر می کرد.دیگر چاره ای نبود .خواه و نا خواه باید جدا می شدند.به هر صورت بود با خانه شان با محفل گرم و صمیمیشان با جایی که در هر گوشه گوشه اش کوله باری از خاطرات بود وداع کردند و این وداع وداعی بود با همه ی خوشی ها راحتی ها شیرینی ها ی زندگی و سلامی بود و به بی پناهی ها بی عدالتی وتلخی های زندگی.

چند روزی بود که در چادر ها زندگی می کردند.هوا بسیار سرد و طاقت فرسا شده بود .سرمای هوا دیگر قدرت عزاداری برای عزیزان از دست رفته را هم از مردم گرفته بود.تکانهای پیاپی و مخرب زمین فضای هولناک و موحشی را برای اهالی وجود آورده بود.دیگر امیدی برای ماندن نبود.باید رفت ولی به کجا؟مردم در شهرهای مختلف پخش می شدند.هرکس در هرجا که فامیلی داشت می رفت ولی آنها به کجا می توانستند بروند؟تمام فامیلشان در این شهر بودند که اکثرا از بین رفته بودند .دیگر کم کم همه ی چادرها خالی می شدندو برف و یخبندان امان همه را بریده بود .

 

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: 





نظرات() 

رمان جادوی عشق

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
شنبه 7 آذر 1394-04:25 ب.ظ

نام رمان : جادوی عشق

نویسنده : زینت حسنی

                                                                                               

                                                                                                                                                

راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!


برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com





نظرات() 

نام رمان : آبی تر از عشق

نوشته شده توسط :محمد احمدوند
پنجشنبه 7 آبان 1394-04:26 ب.ظ

نام رمان : آبی تر از عشق

نویسنده : پروانه شیخلو


 

مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟

همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر….

مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟

با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست…هست؟

مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ….سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی…وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره….

-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق…آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟

مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.

دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:

-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ….

نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!

او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی …

-لا اله….این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..

به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدمدفتر را باز کردم …خاطراتم از سال ۱۳۸۳ شروع شده بود

مرداد ۱۳۸۳

میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه…مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم

حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده

پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش….

وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم…

پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ…تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه…حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا ۲۰ سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا…

پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟

اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..۱۷ سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم

اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن…من تا چها روزه دیگه ۱۴ ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره…من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه …من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.

الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه…اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند…به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده…وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم…ولی بالاخره باهاش کنار اومدم…صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم

امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد

امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:

تولدت مبارک آقا پسر

پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد…

پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو

با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..

پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند

بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا

با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره

باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند

پیمان در حالی که لقمه ی بزرگش را به زور قورت میداد گفت:

معلومه بهت خوش میگذره دارودستت بازم دورت جمع میشن

اولا تو به پا خفه نشی بعدشم لقمه ای اندازه ی دهنت بردار و تو کار دیگران دخالت نکن

بابا با گفتن هر چه سریعتر آماده شید اجازه جواب دادن به پیمان را نداد.

وقتی رسیدیم باغ از ماشینهای پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستیم که رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت عمارت باغ ….همه آنجا جمع بودند …

بابایی با دیدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسیدم و بی هیچ حرفی به طرف بقیه رفتم ,طبق عادتی داشتم یکی یکی با همه روبوسی کردم …اول با عمو بهرام

بعد با همسر او یعنی زن عمو لیلا,دایی رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمی آید همیشه بر کارها و لباسهای من ایراد میگیره)و بعد اونها با عمه شهین و خانواده دخترش یعنی دختر عمه شهره و نوزاد با

نمکش و در آخر خاله عالیه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسیار مهربانی است و من او را مانند عمویم دوست دارم…ولی اینبار یک زن و شوهر تقریبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را

نمیشناختم همان طور که با تعجب به آنها خیره شده بودم آهسته از خاله عالیه پرسیدم :

-خاله اینا دیگه کین؟

-دوستان خانوادگی عمویت هستند

-ولی من که تمام دوستان عمو را میشناسیم پس چطور اینها را ندیده ام؟

-مثل اینکه قرار است همراه پدرت و عمویت کارخانه ای راه اندازی کنند…

حرف خاله با صدای پدرم قطع شد که مرا به نام میخواند سریع به سوی پدرم رفتم

-پریا جان ایشان آقای پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد

جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسی کردم

خانم پورجم نگاهی تحسین بر انگیز بر من انداخت و گفت:

اصلا بهتون نمی آید تازه ۱۴ شده باشین ماشاا…انقدر خوش و قد بالایین که من پیش خودم فکر کردم ۱۷,۱۸ ساله هستین…همه حرف او را تائید کردن ولی به من خیلی بر خورد و با همان حاضر جوابی همیشگی گفتم:

-ممنون,دقیقا مثل شما هستم..شما هم با اینکه حدودا ۴۱,۴۲ سال دارین ولی بهتون میخوره ۴۹ ساله باشین و بعد با لبخند رویم را به طرف خاله برگرداندم و پرسیدم :بچه ها کجان؟

خاله هنوز در بهت حرف من بود یعنی همه ساکت بودن انگار زمان یخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بی معطلی از آنجا گریختم

.باغ بابایی خیلی بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا یه عمارت دو طبقه ای حدودا ۷۰۰ متری وجود داره همانطور که دنبال دیگران بودم صدای پچ پچ شنیدم..آهسته رفتم جلوتر پشت یکی از درختهای

قدیمی و بزرگ باغ حامد و پرینار دست در د ست هم نشسته بودند و با صدای پایینی با هم صحیت میکردند یکی از سنگهای جلوی پایم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صدای جیغ پریناز را

شنیدم در حال دویدن به پشت سرم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دنبالم هست یا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمین شدم

سریع از روی زمین بلند شدم محمد با نگرانی کفت:طوریت که نشد با اینکه کف دستانم میسوخت و مچ پایم درد میکرد ولی لبخندی زدم و گفتم :نه,این یکی از عادتهای من بود که هیچوقت دردم را بروز نمیدادم…

با شنیدین صدای دیگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دایی ام) ,ریما(دختر عمویم),شراره(دختر عمه ام),سریع به طرفم آمدندو با سر و صدای فراوان تولدم را تبریک گفتند…

با صدای پسر عمویم هادی دختر ها از من جا شدند,هادی از حامد کوچکترد و ۲۳ سالش میباشد زیاد از او خوشم نمیایدچون همیشه از کارهای من ایراد میگیرد…

-دختر عمو چند ساله شدی.. ۱۸ ساله دیگه آره؟

با اخم گفتم :عوض تبریک گفتنته ,در ضمن مگه نمیدونی سن خانوما رو نمیپرسند؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com





نظرات() 




باکس



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
بک لینک ارزان | بک لینک دائمی